با من به بهشت بیا...

زندگی اش به تکرار افتاده بود 

و زبانش در دهان نمی چرخید 

در وهم با خود مرور می کرد..

که ای کاش هیچ سخن حکیمانه ای نبود 

هرچه بود همان زندگی بود و بس

ای کاش همین هم نبود...


+ به یاد آورد که با تو امن بود و دل گرم 

اما دانست که دیگر این تکرار بی فایده ست 

این بود که خودش را او نامید 

تا باز هم بتواند تو را صدا کند

تا باز هم بگوید و یادت را روشن کند... 

زیرا برای اون انگار... 

هنوز هم همین.. 

غنیمتی ست! 


+ به زندگی اش دست برد و توانش را اندازه گرفت 

آیا او بلند می شد؟ 

آیا ادامه می داد؟  آیا جدیدتر؟ آیا قدیم تر؟ 

آیا او آدمی بود که فقط کمی زود... یا خیلی زود.. حوصله اش سر می رفت؟ 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۴
شیرین

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما 

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم 

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۸:۳۱
شیرین

میگم خداروشکر مامان از این فکر که من اگه همراهشون مراسم شب قدر نرم، نزدیک به کفر محسوب میشم.. صرف نظر کرد! 

حالا می تونم از سکوت شبانه خونه لذت ببرم و برای خودم فکر کنم و به روح سهیل رضایی و دکتر شیری درود بفرستم به خاطر حرف های انسانیشون!  

از اینکه مجبور نیستم به سخنان وحشت زده یا تکراری یا سیاسی یا گریه زاری طور ناامیدکننده ی اونها گوش بدم...واقعا خوشحالم!! 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۲:۵۸
شیرین


+ راست می گویی فروغ! من با تو موافق 

+ تابستون سلام 

+ تنها 10 روز مانده تا تولد.. یوهووو

+ شمارش معکوس 

+ حس خوش اینکه از بچه های کلاس خودمون و ترم سه ای ها... فقط من توانبخشی رو بیست شدم^_^ 

+راستی آیا می دانستید امسال خیلی خاص و ویژه به مناسبت تولد من ماه رمضون تموم میشه؟:))) 

خداروشکر کنید واقعا... من نمی اومدم یه ماه دیگه هم اضافه می شد! 

باور نمی کنین؟ :-! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۸
شیرین

دیروز و امروز فکر هم می کنم... دلم ضعف میره :-|  فکر به درس... فکر به هرچی... 

فکر کنم دیگه باید سنگ ببندم به خودم. :-| 

جالب اینجاس که کلا هم خوابم دیگه... یه ساعت یه ساعت پا میشم... یه نگاهی به ساعت میندازم 

الان پاشدم درس بخونم :'( 

دیگه آخریشه :'( 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۸:۳۶
شیرین
من آن دیده بانم 
که ملتمسانه 
منتظر سحر
می ایستم... 


+ ایشان هم متولد خرداده... دوستش دارم
+ از دیده بان چه قدر خوشم اومد! و چقدر این روزا باهاش هم حسم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۵ ، ۱۸:۳۴
شیرین

ماه از چشمان تو سر می رود 

جان ما از دست و پا در می رود 

یک سره گفتم که ای جانم فدایت... چشم هایت را بدزد 

این هلالک های بر سرتیغ دار 

عاقبت ما را به خون می افکند 

حال نه.. دیروز نه..فردا بزن 

چشم هایت گر تواند دید مادر را اگر 

پس بزن ای ماه من 

بسیار بر من تیغ زن 

مادر من می رسد 

من را ملامت می کند 

اندکی مهر و عطوفت را نثارم می کند 

بعد از آنکه هرچه ماهک را زدود 

جان خون افتاده را آنی طبابت می کند 

در پیاله عکس یارم می دهد من را نشان 

وه چه یاری... 

وه چه حورایی سرشت 

جان ما روشن شده... معشوق بر سامان شده 

با پیاله با کمی دیس برنج... 

معده ام با قلب هم پیمان شده 

قصه این است جان من.. زیبای من 

پشت هر مردی زنی جنگ آمده 

ماه از چشمان تو سر می رود 

پلک می بندی و شبنم می سرد 

دست های سرد من هرچند میل غم نداشت

در هلال گونه هایت می دود 

تا بخندی و ببینی چشم های ما دگر... 

در غمی غلتیده... 

جادو گشته است 

ماه از چشمان تو سر می رود 

یک جهان 

یک سر 

به دامت می دود...


+ متولد خرداد :-D یادم نمیاد چندم!  فکر کنم قبل امتحانا بود 

میخواستم بخوابم رفتم کولرو خاموش کنم.. بعد توی آینه برای خودم شکلک درآوردم. 

بعد اومدم اتاق یهو به ذهنم اومد... ماه از چشمان تو سر می رود :-D 

قشنگ یه ساعت سرش بودم دیگه 

برای خودم تجربه جالبی بود... خنده دار هم بود!  خصوصا که از زبان یه زن نبود!!! 

فکر می کردم یه جاهاییش نامیزونه.  یه سریشو درست کردم. ولی بقیه ش... اینقدر از روش خوندم تا اصلاحش کنم که دیگه به نظرم میزون میاد الان :-D 

پس کشف شد راه میزون کردن اشعار چیه 

اینقققدر بخونش تا به این باور برسی که میزونه :)))))  


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۵ ، ۱۸:۳۲
شیرین

از غم و اندوهی که 

مرا خواهد فرو کشید 

به تو پناه می برم 

ای خدای من... 


+ توی حال و هوای خوب یکی دوهفته پیش... اینو به عنوان غنیمت نوشته بودم یه گوشه 

حال... آمین! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۳:۱۰
شیرین

چهارشنبه و شنبه هم امتحان بدیم دیگه تمووووووم... تموووووم

دو تا بیست از سه واحدی چسبییید... عوض اون 16 تک واحدی مزخرف در اومد 

خیلی خسته شدم این ترم... خصوصا که کلا تو افق محو بودم

حالا نشستم دارم به یکنواختی فکر می کنم و دلم یه فعالیت باحال میخواد که روح و روانمو عوض کنه 

اما... نمی دونم! به هرچی که فکر می کنم به نظرم خیلی دنگ و فنگ داره 

باید روبه روی خودم بشینم با خودم حرف بزنم... از این طفره میرم.. حالم بد میشه اصن بهش فکر می کنم 

اصن امشب یه جوریم... حس می کنم دلم هیییچی نمیخواد... ینی هیییچی 

شاید از خستگیه 

خستگی تمام این روزا

که سخت گذشت 

شایدم از خصوصیات گذر از مرحله ای به مرحله دیگه س 

شایدم عادیه 

شاید از شب نخوابیدنه 

شاید از دل درد دیشب 

شاید آلودگی هوا 

شاید اثرات هجوم افکاره 

شاید... 

هیچی و شاید همه چی 

و شاید بعضی! 


+ همین الان دلم یه چیزی خواست... 

هیچی و پوچی و فراموشی 


+ به خواسته های دل خیلی اعتقاد دارم... حالتو بهت نشون میده 


+ امیدوارم امشب خواب آسانسور و پله و زلزله و دلهره و... نبینم :-| 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۲:۴۷
شیرین

از دیشب بگیر... تا امروز... توی اتوبوس... خونه... هزار فکر به سرم چرخید 

ولی گمون کنم هیچ کدومشون پیروز نشدن زمام این مملکتو به دست بگیرن 

فقط می دونم بزرگترین چیزی که زندگی بهم یاد داد و این حس بهم اومد که : آهااا حالا شد!  دارم یه مرحله می رم جلوتر! ... صبر و سکوت بود. 

یه حس برگشتن به اصل داره!!  

صبر و سکوت در برابر همه صداها و قضاوت های درونم... اتفاقات بیرون..  همه چیز 

سخت بود ولی داره میشه... انگار داره میشه..  

لبخند به لب.. استوار

من شکست نمیخورم... 

عشق می ورزم و امید که این فن شریف 

چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۷
شیرین