با من به بهشت بیا...


دیشب یهو موقع سحر دلم خواست از خودم عکس بگیرم!  همینجوری و یهویی!! 

این حس خوبی بهم داد!  با اینکه بقیه شون شاید بهتر بودن ولی این حالمو گفت

+ فاطمه دوست ندارم بسیار ناراحت ببینمت... 

+ فکر کنم نسبت به قبل تغییر کردم! 

+ روزای نوجوونی... برای خودم و کسایی که دوستشون داشتم فلق می خوندم 

فوت می کردم توی هوا 

لابه لای قاصدکا 

می خوندم تا شاید روزگارمون روشن شه 

حالا چه قدر بهش نیاز دارم.. داریم.. 

+ خداجان من تلاشمو می کنم تا سرپا بایستم ولی شدیدا پناه بر تو... 

+ دیگه حال ندارم توضیح بدم دقیقا از چند جهت و چرا و چطور؟؟ 

ولی همین که خدا بدونه کافیه... 

+ درست میشه همه چی... درست میشه... 

+ و بازم به یاد روزای نوجوونی... 

سرسخت پایدار مطمین من هستم 

من روی بسیاری را کم کرده ام... 


این شعر علی صالحی را باید بچسبانم به پیشانیم... 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۵:۰۰
شیرین

من : تابستون!  چرا اومدی؟ 

تابستون : اومدم پاییز رو برسونم... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۳۹
شیرین

قرار بود بعد از این... 

هربار که می شکنم... 

از نو برخیزم 

آینده دست من نبود 

و جز زیستن چاره ای در کاسه ی زندگی پیدا نشد

حتی اگر تمام جهان به رویم شمشیر بکشد 

من تمام نمی شوم 

این خرده حرفک های شکننده که چیزی نیست 

من به این راحتی تمام کشته هایم را به آتش نمی دهم 

حتی اگر عزیزترین هایم از باور کردنم شانه خالی کنند 

و یکه و تنها در بیابانی بی ابتدا و انتها 

من بمانم و...  من... و تاریکی و قلبم و ایمانم و باورم و خدا 

و چه خوب می شود اگر باشد.. یاد روشنت 

ما خود به تنهایی خانواده بزرگی هستیم... 

راه میابیم... 

به نوری می رسیم.. به خانه ای.. شهری.. دیاری..  که آدم هایش از جنس دیگری باشند 


+ دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت 

دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور

***

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد ناپدید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۲۰:۲۲
شیرین
آرامش واقعی رو وقتی حس کردم که اثری از اون خود اغراق شده توی زندگیم نبود 

احتمالا خودخاص پنداری هم از ضعف درون باشه 

موقع امتحان مددکاری داشتم فکر می کردم که نظریه سامانه خانواده ها رو میشه توی دنیای درون هم کاربرد دار کرد 

ینی مثلا... همه اجزا درونمون رو به صورت کاراکترهایی در نظر بگیریم و بگیم که مشکل از ایگوی نوعی.. نفس.. نهاد یا هرچیزی که اسمش رو میزارن نیست! 

مشکل معلوم وجود نداره بلکه... مسئله روابط بین کاراکترهاس 

یعنی مثلا اگر سعی کنیم یکی رو سرکوب کنیم... دیگری علایم عجیب و غریب از خودش نشون میده و باز همون آش و همون کاسه 

بعدشم بگیم هر سامانه قابلیت هایی داره و با تکیه بر قابلیت ها میشه که به سمت بهبود رفت 

و حتی بشه گفت که در مواقع بحران... روابط باید تنظیماتش متفاوت بشه

البته فکر نمی کنم بررسی جزیی ممکن باشه ولی... فکر کنم هر چی که باشه بهتر از اینه که فکر کنیم مثلا باید یک قسمتی از وجود رو از بین برد! 

+ سوالم از خودم اینه که دقیقا چطور میشه روابط بینشون رو تنظیم کرد؟  این خیلی تخیلی نیست؟ 
مگه ما از هم گسسته هستیم؟  زوم کردن روی این تفکر باعث نمیشه درگیر یه سری لفظ فقط بشیم؟ اینکه چند کاراکتر درون یه نفر باشه دیوانه وار به نظر نمی رسه؟  میشه گفت یه سریا اینطور هستن؟ 

+ منم جواب میدم که نمیدونم 

+ عصریخبندان دیدم! فیلمشو! خدایا دید هنری به کارگردان های سرزمینمان اعطا بفرما 
دیدن کارهاشون حال گیریه 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۵ ، ۰۳:۰۸
شیرین

همیشه کمی آرام تر بروید 

شاید کسی حرفی داشته باشد



+ روی مود حل اختلافات و اینا :-P 
+ شنیدن! همان مصدر بی طرف 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۸:۲۸
شیرین

زن ها... ترموستات زندگی اند 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۸:۲۳
شیرین

حالا می دانم... سقف های زندگی کوتاه است 

و من کوتاه تر 

کاش کسی پرده ها را برمی داشت... 

تا بدانم 

 آنگاه که پرده ها باشد... تنها می توان پرسید... 


+ خاص نیست ولی یه یادگاری از یکی از شب های قدر.. وقتی دکتر شیری گوش میدادم 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۸:۲۰
شیرین

تو نیستی... 

و اینبار من... 

 مشکوکم به اسکیزوفرنی! 


+ فکر کنم بتونم مثل مرد داستان فروش یاستین گوردر... ایده هامو بفروشم! 

همیشه زیاد بودن... منم هیچ وقت نمی تونم بهشون برسم! اصلا وقت نمیشه 

به نظرم نبودن یک نفر و مشکوکیت به اسکیزوفرنی میتونه خیلی قصه داشته باشه.. حتی یه سلسله شعرهای موج نو! 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۸:۱۶
شیرین

+ به به چه تزیینات مهدکودکی!! :-P 

+ و این ترم هم اینچنین به پایان رسید!  گویا شاگرد اولی اگین! ^o^ 

+ اون 16 رو می بینین؟  خودشه ها :-| همون نمره مذکور :-P 

+ به مامان می گم... معدلم شدم این... میگه چرا ؟به خاطر ورزش پایین اومد؟ 

ینی من دیگه صحبتی ندارم! کلا والدین پی اچ دی چطور ذوق کودکان را کور کنیم... از دانشگاه آکسفورد دارن :))) 



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۰
شیرین

نمی دونم چرا احساس کردم... حالا که بعد سه سال دارم خوندنش رو ادامه میدم ... باید تغییر کرده باشه 

کریستفو میگم!  ولی هنوزم همون از عقل آزاده که بود...! 

عا‌شق این تیکه سرودهایی هستم که بین رمان از زبان شخصیت ها نوشته شده 


Du bist mein... und nun ist das meine meiner als jemals... 

تو از آن منی و اینک من از آن خویشم، بدان سان که هرگز نبوده ام... 

ص1291


یا اونی که آنتوانت موقع مرگش زیرلب می خوند :

I will come again... my sweet and bonny... i will come again


برمی گرده اما در قالب اولیویه! یه جور غم انگیزانه 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۶:۳۷
شیرین