با من به بهشت بیا...

1. این همه سال نوشتیم و غرض انگار... 

همان سه نقطه ها بود 



2. شاعر... سرش را با دستمالی که درد می کند بسته... 

حالا او دچار سردرد است 



3. دست هایش را 

در برابر چشم های مسلح زندگی بالا گرفت 

و ناگاه خود را یافت که دعا می خواند... 



18تیر 

+ ازون ها بودن که دستتو میزاری روی کاغذ تا ناخودآگاهت حرف بزنه... یا شاید عمیق ترین لایه های درون

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۰
شیرین

دیشب طبق معمول همه چراغ های خونه خاموش شد به جز اتاق من 

دو تا مگس سمج حمله کردن :)))  

با صدای هلیکوپتری دور اتاق و سرم می چرخیدن. منم که سرحال نبودم. یه خورده وایسادم سعی کردم بکشمشون اما اصلا نمی تونستم. 

خودمو خسته نکردم... یه روسری برداشتم دور سرم بستم که صداشون اذیتم نکنه و متوجهشونم نشم

یه کمی هم در اتاقو باز گذاشتم

بعدم نشستم روبالشتی هایی که شسته بودم به بالشتا کشیدم و سرشونم دوختم و آهنگم گوش می دادم.  گه گاهی هم مگسا رو می دیدم واسه خودشون می چرخن و میان و میرن 

اما... 

می دونید به چی فکر کردم؟ 

به اینکه من الان توی همون موقعیت دیشب هستم. 

شبه... خسته م... خیلی سرحال و کیف نیستم... فکرای منفی و ناراحت کننده... ترس ها و نگرانی ها.. فکرایی که حتی وجود حقیقی تو رو توی اون روزها هم تهدید می کنن... همه چیزو با بی رحمی زیرسوال می برن... شک می کنن و خلاصه آزاردهنده ن

و من هم نه جونشو دارم از بین ببرمشون نه وسیله شو(مثل یه دلیل خیلی محکم... دل قرص بودن خاص)  

پس من قبول می کنم که نمی تونم از بین ببرمشون 

حتی اگه مثل دیشب بیرونشون کنم(هم مگس ها هم فکرها) ... اون ها دوباره میان... از هر جا که باشه خودشونو دوباره بهم می رسونن و دور سرم می چرخن و آزارم میدن

پس نتیجه این می‌شه که فقط میشه سعی کرد با ابزارهای مختلف بی تفاوت بود 

می دونی هست... وجود داره... ولی در برابرش نه می جنگی نه خودتو می بازی 

فقط... بی تفاوت می شی 

می دونی عمری ندارن... موندنی نیستن 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۴:۰۸
شیرین

وقتی شب از کوچه رد شد 

حکم خنده تا ابد شد 

وقتی گل صدتاسبد شد 

یاد من باش یاد من باش

وقتی غم خونه نشین شد 

وقتی سایه نقطه چین شد 

روزگار بهتر از این شد 

یاد من باش یاد من باش 

هرجا راه بسته دیدی

آینه ی شکسته دیدی

یا یه مرد خسته دیدی 

یاد من باش یاد من باش

سر پیچ هر ترانه 

پشت هر حرف و  بهانه 

تا همیشه عاشقانه 

یاد من باش یادمن باش

یاد من باش یاد من باش 

جای من رو خالی کن 

اگه خورشید در اومد 

اگه جادوی سیاهی بی اثر شد

یاد من باش

جای من رو خالی کن 

اگه غصه سر اومد 

اگه قاصدک دوباره خوش خبر شد

یاد من باش

یاد من باش 

یاد من باش 

یاد من باش... 


+ قابل درک ‌شدنی... درکت می کنم... 

نور به قلبت بباره خوب من... 

اون روزای پاییزی... یه وقتایی دربرابر انرژی های منفی که بگیرتم که بگیرتت مبهوت می موندم و می ترسیدم... 

یک روز زیرآسمون... زبونم چرخید به یاحی یاقیوم... خیلی حالمو خوب کرد... خیلی 

انرژی های منفی همیشه هستن نه؟  فقط با عشق راحت تر میشه باهاش مبارزه کرد 


+ تابستون هم قشنگه ولی با رویاها و احساسات میونه نداره... می سوزونه... می سوزونه 

بدترین برداشت ها رو نسبت به رویا و احساس پیش میاره 


+ دوست ندارم کسی قضاوتی بکنه... حتی لب هم نگزید... لطفا... 

من هنوز سالمم... 

مرز بین سلامت و دیوونگی رو خیلی وقته که می دونم... 

و حالا کاملا سالمم... 

هیچ وقت هم دیوونه نبودم 


+ می گذره....  هرجور که هست می گذره 

+ حالا هم چیزی نشده... درست میشه همه چی... 

+ همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق.... :'( 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۶
شیرین
تو چشم من تویی که آسمونی
تو خواب من تویی که مهربونی
تویی که واژه واژه دلنشینی
هنوز عزیز هنوز عزیزترینی 
هنوز به یاد تو به یاد خونه 
گل می کنن شعرای عاشقونه 
هنوز به یاد تو بهار بهاره 
هنوز صدام عطر صداتو داره 
فقط نزار شاعرشب بمیره 
نزار صدام رنگ عزا بگیره 
اگه می سوزه شب شاعرانه 
فقط نزار بمیره این ترانه 

+ کاش می دونستم... کاش فکرتو میخوندم... کاش اینقدر ازت دور نبودم... کاش...  

+ میخواستم سه شنبه بیام و بگم... فقط سه شنبه ها آپ می کنم که کمتر فکرم هرز بره... حرفای دم به دمی و لحظه ای نزنم... 
ولی تحمل این فشار تنهایی... بدون نوشتن اصلا راحت نبود... اصلا.... اصلا....  

+ تازه تابستون شروع شده... چرا الان؟ چرا حالا؟ چرا الان؟  چرا الان؟  چرا الاااااااان؟  چراااا الاااااااان
اصلا یکی بگه من چرا تا الان و اینجا اومدم... به چه دلیل دقیقا... 

+ مهم نیست... در نهایت به خودم میگم مگه تو به خاطر لست سین دوستش داشتی... مهم نیست 
مگه به خاطر این ادامه دادی؟  پس مهم نیست 

+ شاید گره زنم به تو نزدیک تر شوم... :-| 
مثلا... نزدیک؟ 

+ این دیگه چه روزاییه... 
هعییی... می گذره... می گذره... 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۲۱:۴۴
شیرین

لست سیین ریسنت لییییی... لست سییین ریییسنتتتت لییییییسی

لعنت به این زندگی........... 

یه بغض مسخره داره خفه م می کنه 

برای من دلخوشی کمی نبوددد... 

هردم از این باغ... 


نه نه این قرارمون نبود... 

نه.... 

احساس بدی دارم... 

هوف......... 

الان فقط عصبانی ام نه؟ خوب میشم نه؟ ... نه.... 

:'( 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۲۱:۰۷
شیرین

یک اصل اساسی توی زندگی هست به این صورت تعریف شده که شما با هر آدمی که ندار تر باشید، رفیق‌ترید!

و رفیق‌ترین رفیق‌هام که بدون هیچ ابایی از آشکار شدن خصلت‌های ناامید کنندم می‌تونم ساعت‌ها باهاش 

صحبت کنم بدون ترس از قضاوت شدن؛ امروز تولدشه :) 

تمنای خواستن و پیشرفت توی وجودش اونقدر روشن که به وضوح می‌تونم چیزی که شئ نیست رو در کلام لمسش کنم.

بهترین‌ها رو براش می‌خوام و‌ ایمان دارم روزی از راه می‌رسه که دِین تلاش برای شدن* در ازای بهای سختی که حالا در قبال زندگی می‌پردازه رو نسبت به خودش ادا می‌کنه.

دوستت دارم رفیق :* خواهر:* 

* چه عنوان مزخرفی برای تبریک تولد، نه؟

* اصل حیاتی trying to be 

*بعدتر نوشت: دوستی های بلاگی‌را جدی بگیرید.

**************************************************************************&

+ وای خدایا... از این بهتر نمی شد!  چه قدر هم به موقع بود توی این حال و هوا 

دوست دارم کلی کلمه مهرآمیز ردیف کنم... اما نمی دونم از کدومش بگم و چه جوری

فقط می گم... به حضورت.. به بودنت.. به وجودت..  روی زمین و کنار خودم... همیشه افتخار می کنم 

واقعنی داداش بزرگه ی منی... 

رفاقتمون مانا... 

به امید روزی که ببینمت... 10 تا ماچت می کنم (^_-)  

به امید روزای شاد و موفق برای وجود عزیزت :-****

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۷
شیرین

وای من هیچ وقت آدم بدبینی نبودم!  

دیرباور بودم ولی بدبین نه... 

جدیدا دارم به شدت میرم رو به بدبینی! 

این اصلا خوب نیست... 

البته خوب و بدش مهم نیست 

مهم اینه که هست 

ولی خیلی عجیبه!  

+ درباره شعر شاملو هم باید بگم... اگر قرار بود شاعر یکی از شعرای شاملو باشم... همین اشک رازیست رو انتخاب می کردم!  هوووف عاشقشم 

+ فکر کنم افسردگییی گرفتممم:'( 

برمی گردم به روزای اوجم :'( 

از پس خودم برمیام... 

یو آر مای هیروووو :'( 

+ فک کنم الان بشینم سیلویا پلات بخونم عالیه :-| 

اون روزا که خیلی خوش بودم و سرشار... میگفتم سردی نگاه و نوشتار سیلویا اذیتم می کنه... نمی تونم بخونمش!!!  ولی خب حالا...  :-| 


+ باید پژمردنو حس کرد 

مثل یه شاخه ی تنها 

خزون یه برزخه واسه 

بلوغ سبز جنگل ها 

:'( 


+ هععععع... من چرا اینجوری شدمم:'( 

+ ندان برای ما به جز وفای یارمان 

دلان بی پناه ما به تو حواله است... 

هعیییییی... قال خودم... 


+ دیگه واقعا فعلا... 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۲:۱۴
شیرین

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب 

لبخند عشقم بود.... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۱:۵۰
شیرین

تو نور روشن روزای بعدی

همون روزایی که آیینه وارن 

همون روزای خوش رنگ دل انگیز

که تو آغوششون پروانه دارن... 

تو می تونی با یک لبخند شیرین 

بدی های منو آسون ببخشی 

می تونی به کویر خشک قلبم 

تو به آهستگی بارون ببخشی


+ مانی... صدای عشقه 

+ بهتره چند وقت ننویسم... حداقل یه هفته

شاید برگردم به اون وضعیتی که داشتم خودمو وفق می دادم و بهتر می شدم 

+ اصلا این چند روز رو درک نکردم... سعی می کنم یادم بره 

همه چی داشت طبق انتظار پیش می رفت... 

دوباره... 

بی خیال... دارم یاد می گیرم در برابر سوال هایی که نمی تونم حالا جوابشون رو به دست بیارم... صبور باشم 

البته این صبوری برای سوال های انتزاعی زندگی خیلی راحت تره 

منم از اون ها شروع کردم و حالا...   


+ کاش می شد تو رو دید 

اما نمی دونم اصلا زندگی دیگه هیچ وقت همچین فرصتی رو میده یا نه... 

+ فردا که من رویت می شم و ماه رمضون تموم میشه :))))  از خونه می زنم بیرون... تا می تونم میرم بیرون.. 

سعی می کنم بسازم روزای خوبی رو... 


+ فعلا... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۱:۳۳
شیرین

برای با تو بودنم

 راه ستاره رفته ام 

هر سفر ثانیه را

 من به شماره رفته ام

هزار پنجره نگاه در انتظار ساختم

روح غرور مرده را در اشک خود شناختم 

جان جوانی مرا 

پیر ترانه کرده ای

زبان احساس مرا 

تو عاشقانه کرده ای 


+ قال ابی... 

+ تم پیشاتولدانه! یادش بخیر اون موقع ها... تم روز می نوشتم اینجا 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۶:۳۷
شیرین